هی نخواستیم حرف سیاسی بزنیم ولی نشد که بشه، فقط یه جمله از دکتر شریعتی که قبلنا به مزاقمان خوش اومد رو دوباره نویسی میکنم :
" چقدر نشنیدن ها و نشناختن ها و نفهمیدن ها که به این مردم آسایش و خوشبختی بخشیده است."
امروز
خبردار شدیم که از 3500 صندواق رای 800 صندوق بدون ناظرین بعضی از
کاندیداها اقدام به اخذ رای خواهد کرد و البته فرشتگان نیز حتما حضور بهم
می رسانند.
+ نوشته شده در جمعه
1388/03/22ساعت 9:0  توسط سایه
|
گاهی بعضی جمله ها چه خوب میتونن احساس
آدم رو منتقل کنن مثلا همین که میگن دل آدم می شکنه ... من واقعا گاهی
وقتا تو یه موقعیت هایی احساس میکنم یه دستی وارد قفسه سینه ام میشه و
قلبم رو فشار میده و از دردش بدنم گر میگیره ... این جور مواقع هم جسمی و
هم روحی پی می برم دلم شکسته ... نمی دونم شایدم اشتباه فکر میکنم و باید
برم یه دکتر قلب و عروق ... نمی دوووونم !!!
+ نوشته شده در شنبه
1388/03/16ساعت 22:32  توسط سایه
ارسطو تصور میکند که جنین، حاصل برخورد اسپرم و قاعدگی هاست !!! یعنی زن فقط ماده انفعالی را فراهم میکند و اصل تولید مثل رو " جناب نر فعال" انجام میدهد ... عجب !!!
باید به عرض این ایشون و دیگر پیروان این اندیشه مه گرفته برسونم که اتفاقا برعکس، وظیفه خطیر تولید مثل که چون امتیاز دیگری برای به رخ کشیدن برتری تان است نه تنها به شما خلاصه نمی شود بلکه در جاهایی به طور کلی از روی دوش مبارک شما برداشته می شود ... چگونه؟
امروزه یافته های جدید دانشمندان را به این مهم رسانده است که بسیاری از تولیدمثل ها بدون دخالت نر بوده و سهم نر به یک عامل ساده فیزیکی-شیمیایی محدود شده است و همچنین در بعضی انواع برای آغاز قطعه قطعه شدن تخم و بزرگ شدن جنین تنها یک تحریک مکانیکی کافی است :))
+ نوشته شده در چهارشنبه
1388/03/13ساعت 16:38  توسط سایه
|
زمين زير پايم تهي مي كند جاي
زمان در كنارم عبث مي زند موج
نه در من غزل مي زند بال
نه در دل هوس مي زند موج
+ نوشته شده در یکشنبه
1388/03/10ساعت 11:21  توسط سایه
|
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
.
.
.
به هر سو چشم من رو میکند فرداست
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناری ها سرود صبح می خوانند
من آنجا چشم در راه توام ناگاه
ترا از دور می بینم که می آیی
ترا از دور می بینم که میخندی
ترااز دور می بینم که می خندی و می آیی
نگاهم باز حیران تو خواهد ماند
سراپا چشم خواهم شد
ترا در بازوان خویش خواهم دید
سرشک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت
برایت شعر خواهم خواند
برایم شعر خواهی خواند
تبسم های شیرین ترا با بوسه خواهم چید
وگر بختم کند یاری
در آغوش تو
ای افسوس
سیاهی تار می بندد
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است
هوا آرام شب خاموش راه آسمان ها باز
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
"فریدون مشیری"
+ نوشته شده در سه شنبه
1388/03/05ساعت 1:28  توسط سایه
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/03/04ساعت 22:21  توسط سایه
چه روزگار درازی
در انتظار تو بوده ام.
بنشین و
مرا پاک کن
از گرد آفتاب پوک
که بر سر من باریده است.
چه روزگار درازی
در انتظار دست های تو بوده ام.
آرامتر !
این تندیس غبار
به سر انگشتی
فرو خواهد ریخت،
دست از من بردار
می خواهم تو را
از جان بنگرم،
زان پیشتر
که به لرزش آهی
خاکستر شوم.
"شمس لنگرودی"
+ نوشته شده در جمعه
1388/02/25ساعت 23:1  توسط سایه
غافلگیر شدم
تا سر بلند کردم نگاهم به نگاهش دوخته شد
و زمان کندتر و کندتر شد و ثانیه ها نفس نفس زنان بی حرکت ایستادند
پلک هایم تحمل وزن سنگین نگاهش رو نداشتن و به زمین پرتاب شدند
شرم رو صورتم پاشیده شده بود و با قلموی بی آبرویش سرخی وحشی ای را روی گونه هایم نقاشی می کرد
صفحه ذهنم خط خطی شده بود و قلبم مثل ثانیه شمار بمبی در انتظار انفجار صدا میکرد
_ این تویی ؟
_ ...
_ باور نمیکنم ...
_ ...
و سکوت.
صدای افتادن دفتر توی دستم به زمین، ثانیه را بیدار کرد،
سنگی به تن سنگین سکوت زد و من غرق شده را به خود آورد ...
.
.
.
برای نگاه سرزنش بار تو آینه شانه ای بالا انداختم،
دستانم را در هوا تکان دادم و حرف هایی که در هوا معلق مانده بودند را دور کردم،
صورت شرمگینم را از روی آینه جمع کردم و از پنجره بیرون انداختم،
صورتی که هنوز کف حیاط با تعجب مرا نظاره میکرد و نگاهی که تا ته چشمانم را سوراخ میکرد و می سوزاند.
+ نوشته شده در پنجشنبه
1388/02/24ساعت 15:14  توسط سایه
|
* این پازل درست شدنی نیست ...هزار بار هم که بچینی ... نیست که نیست.
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/02/21ساعت 22:17  توسط سایه
|
شب چو ماه آسمان پر راز
گرد خود آهسته می پیچد حریر راز
او چو مرغی خسته از پرواز
می نشیند بر درخت خشک پندارم
شاخه ها از شوق می لرزند
در رگ خاموششان آهسته می جوشد
خون یادی دور
زندگی سر میکشد چون لاله ای وحشی
از شکاف گور
از زمین دست نسیمی سرد
برگ های خشک را با خشم می روبد
آه ... بر دیوار سخت سینه ام گویی
ناشناسی مشت می کوبد.
"فروغ"
+ نوشته شده در دوشنبه
1388/02/21ساعت 22:8  توسط سایه